چـنــد ســـال پیــش وقـتـــی کـهـــ تـرکـــم مـی کـــردی
گــفـتـــی کـهـــ از یـــاد بـبــرم هـــر آنـچـه بیــنـمـــان بـــود
مـــن نیــز اسـمـــت را بــر در و دیـــوار نـوشتـــه ام
تــا خـاطـــرم بـاشـــد کـهـــ بـایــــد...
فـراموشـــت کـنـــم!!!
چـنــد ســـال پیــش وقـتـــی کـهـــ تـرکـــم مـی کـــردی
گــفـتـــی کـهـــ از یـــاد بـبــرم هـــر آنـچـه بیــنـمـــان بـــود
مـــن نیــز اسـمـــت را بــر در و دیـــوار نـوشتـــه ام
تــا خـاطـــرم بـاشـــد کـهـــ بـایــــد...
فـراموشـــت کـنـــم!!!
((برای آنهاکه دوستشان دارم))
برایت شهر خواهم ساخت
آنگاه که دستهایت پی عبورعشق روانه آسمان می گردد
آنگاه که کودک چشمانم.کوچه های انتظاررابارانی می کند
وآن زمان که سایه مرگ تصویررویایی مرا درهم می ریزد...
تقدیم به چشمهایی که آبی،به رنگ پاک دریایند
به دستهایی که پر ازصداقتند
وقلبهایی که برای هم می تپند

پيامبر اکرم
1-محبوبترين افراد در نزد خدا کسي است که براي بندگانش سودمند تر باشد
2- هرکس آبروي مؤمني را حفظ کند، بدون ترديد بهشت بر او واجب شود
3-دو چيز را خداوند در اين جهان كيفر ميدهد : تعدي ، و ناسپاسي پدر و مادر
***
تمام سعي مان رابکنيم،پيامبري هميشه درهمين نزيکي ست...
روزي حضرت سليمان مورچه اي را در پاي کوهي ديد که مشغول جابجا کردن خاک هاي پايين کوه بود. از او پرسيد: چرا اين همه سختي را متحمل مي شوي؟ مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر اين کوه را جابجا کني به وصال من خواهي رسيد و من به عشق وصال او مي خواهم اين کوه را جابجا کنم.
حضرت سليمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشي نمي تواني اين کار را انجام بدهي. مورچه گفت: تمام سعي ام را مي کنم...
حضرت سليمان که بسيار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود براي او کوه را جابجا کرد.
مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدايي را شکر مي گويم که در راه عشق، پيامبري را به خدمت موري در مي آ ورد
***
کلامي ازشيخ بهايي
آدمي اگر پيامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نيست، زيرا:
اگر بسيار کار کند، ميگويند احمق است !
اگر کم کار کند، ميگويند تنبل است!
اگر بخشش کند، ميگويند افراط ميکند!
اگر جمعگرا باشد، ميگويند بخيل است!
اگر ساکت و خاموش باشد ميگويند لال است!!!
اگر زبانآوري کند، ميگويند ورّاج و پرگوست..!
اگر روزه برآرد و شبها نماز بخواند ميگويند رياکاراست!!!
و اگر نکند ميگويند کافراست و بيدين.....!!!
لذا نبايد بر حمد و ثناي مردم اعتنا کرد
پس آنچه باشيد که دوست داريد.
شاد باشيد ؛ مهم نيست که اين شادي چگونه قضاوت شود.
***
انسان
انسان چيست ؟
شنبه: به دنيا مي آيد.
يكشنبه: راه مي رود.
دوشنبه: عاشق مي شود.
سه شنبه: شكست مي خورد.
چهارشنبه: ازدواج مي كند.
پنج شنبه: به بستر بيماري مي افتد.
جمعه: مي ميرد.
فرصت هاي زندگي را دريابيم و بدانيم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است
از دلنوشته هاي پروفسور حسابي (پدر فيزيك ايران...)
***
خدا
قطاري سمت خدا ميرفت ، همه مردم سوار شدند ،
وقتي به بهشت رسيد همه پياده شدند يادشان رفت مقصد خدا بود نه بهشت
***
مادر
گفتم مادر! ... گفت: جانم
گفتم درد دارم! ... گفت: بجانم
گفتم خسته ام! ... گفت: پريشانم
گفتم گرسنه ام! ... گفت : بخور از سهمِ نانم
گفتم کجا بخوابم! ... گفت: روي چشمانم
اما يک بار نگفتم:
مادر من خوبم
شادم...!
هميشه از درد گفتم
و از رنج.....!
مادر دوستت دارم ...
***
آرامش و دانش
افرادي که با ما هم عقيده هستند ، به ما آرامش ميدهند
و افرادي که مخالف با عقيده ي ما هستند، به ما دانش!!
آدمي براي لذت بردن از زندگي به آرامش نياز دارد
و براي چگونه زندگي کردن به دانش...... .
بعضي از آدمها پر از مفهوم هستند
پر از حس هاي خوبند
پر از حرفهاي نگفته اند
چه هستند، هستند
و چه نيستند، هستند
يادشان
خاطرشان
حس هاي خوبشان
آدمها
بعضي هايشان
سکوتشان هم پر از حرف هست
پر از مرحم به هر زخم است .
***
زنده بگور
ميخواهم از خودم بگريزم بروم خيلي دور، مثلا ، مابين مردمان عجيب و غريب، يک جايي بروم که کسي مرا نشناسد، کسي زبان من را نداند، ميخواهم همه چيز را در خود حبس بکنم، اما ميبينم براي اينکار
درست نشده ام!
نه تو مي ماني و نه اندوه
و نه هيچيک از مردم اين آبادي...
به حباب نگران لب يک رود قسم،
و به کوتاهي آن لحظه شادي که گذشت،
غصه هم مي گذرد،
آنچناني که فقط خاطره اي خواهد ماند...
لحظه ها عريانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.
"سهراب سپهري"
***
نيازي به انتقام نيست...
فقط منتظر بمان...
انها که آزارت مي دهند
سرانجام به خود آسيب مي زنند
و اگر بخت مدد کند...
خداوند اجازه مي دهد تماشاگرشان باشي
***
دلم گرم خداونديست
که با دستان من گندم براي يا کريم خانه ميريزد،
چه بخشنده خداي عاشقي دارم
که مي خواند مرا با آنکه ميداند گنه کارم،
دلم گرم است ميدانم بدون لطف او تنهاي تنهايم
اي دوست برايت من خدا را ارزو دارم
هنوز آخرين جمله ي خدا تو گوشم زنگ مي زند
از قلب کوچک تو تا من يک راه مستقيم است ؛
اگر گم شدي از اين راه بيا…
بلند شو ، از دلت شروع کن…
***
ماهيها
ماهيها ازتلاطم دريا به خدا شکايت بردند و چون دريا ارام
شد خودرا اسير تور صيادان يافتند
تلاطمهاي زندگي حکمتي از خدا است پس از خدا بخواهيم
دلمان ارام باشد نه اطرافمان
***

***


چه کسی می داند که تو در پیله تنهایی خود تنهایی ؟
چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی ؟
پیله ات را بگشا ، تو به اندازه پروانه شدن زیبایی ........!

***
دونیا دوروز است
یک روز برای تو
یک روزتو علیه تو
آنروز که برای توست
مغرور نوشو
آنروز که برعلیه توست
صبر پیشه کن
پس این هر دو بگذرد

قرارمان باران بود
ساعت دلدادگی
کنار عشق
یادت هست؟
من آمدم
باران هم
و رنگین کمان
برای عشق
تمام قطره هارا
در انتظارت قدم زدم
و خیابان را
تا تمام شهر به جستجوی تو بودم
تو اما نیامدی
نمی دانم اشک بود یا باران
چیزی بر گونه ام سُر می خورد
و روی کفشهایم میچکید
که میگفت
تو در خواب من جا مانده ای
و من ...
چشم هایم را
به ملاقات اورده بودم
همیشه ...
این گونه از رویای تو
تنها به خانه بر می گردم !



چــه غمگــینانه است وقتی در بــاران
به تــو چــتر تعــارف می کـنند !
پـــرده را کـــنار مــیــزنم ،
بــاران خــودش را مــی زند بــه شــیــشـه
مــن خــودم را بــه آن راه !
تمــام چــیزی کــه بــاید از زنــدگـــی آمــوخــت . . .


خیلـــی ها بــاران را نمــی فهمند
نمـــی فهمند باید خیس شـد تا سبکــــ شد
نمی فهمند کــه شیشه عینکــشــان باید نمناکـــــــ شود
نمــی فهمند کـــه با بــاران باید خندید
به بـــاران باید عشق داد
با بـــاران باید عشق کـــرد
و شــایــد بــاران خیلــی ها را نمــی فهمــد !

کــودکــــ که بودم
بــاران زیاد مــی بارید
راز نــم نـــم بــاران های کــودکــی ام
آنگــاه برایم جــان گـــرفت ...
کــــه چــشمانــم چــتر همیشــه بــارانــی روزگــار شُــد ...

نم نم باران به شیشه میخور
برگها دانه دانه به زمین می افتد
سرما یواش یواش خودش را جا می کند
و اینها همه می گویند
پاییز دوباره و دوباره تکــرار می شود ... !

دلم که تنگ می شود
دست به دامان پنجره ها می شوم
دلم که تنگ می شود
بوی خاک باران خورده به دادم می رسد
خاک باران خورده
برگ های خیس
خدای مهربان
تنهایی که فشار می آورد
همه نیست می شوند ... !

دلم باران می خواهد... فقط باران..با یک بغض به اندازه تمام دلتنگی هایم..
بعد تو هم بنشینی کنار من و هردو باهم..قطره های باران را بشماریم.. یک دو ... سه و بعد
اصلا یادمان برود که همه اینها خیال است.. ... تو باران من همه اینها خیال است ....؟


به كوری چشم تو هم كه باشد
حالم خوب ِخوب است
اصلا هم دلم برایت تنگ نشده
حتی به تو فكر هم نمیكنم
باران هم تو را دیگر به یاد من نمیآورد
مثل همین حالا كه میبارد...
لابد حالا داری زیر باران قدم میزنی . . .
اما چترت را فراموش نكن ! لباس گرم را هم!
هرکسی کو دورماند از اصل خویش